تبلیغات
محقق - نقد افکار...
محقق
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


وبلاگ"محقق" در ستاد ساماندهی پایگاه های اینترنتی ایران ثبت شده است.به علت بروز بودن لطفا" از صفحات دیگر نیز دیدن فرمایید و اطلاعات خود را دو چندان کنید...

مدیر وبلاگ : احسان
نویسندگان
سلام دوستان یک بخش جدید به وبلاگ اضافه شد "نقد افکار" .بدون هیچ مدرک و تجربه ای شما میتونین نقد کنین!(چیزی که توی جامعه ی ما تا دلت بخواد فراوونه).
برای امروز دوشعر متفاوت از مرحوم قیصر امین پور و فکر کنم "کارو" رو برای بررسی قرار دادم امیدوارم خوشتون بیاد.

پیش از اینها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد کنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج وبلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره، پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، کهکشان

رعد وبرق شب، طنین خنده اش
سیل وطوفان، نعره توفنده اش

دکمه ی پیراهن او، آفتا ب
برق تیغ خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود

 


آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان،دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود
مهربان وساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم، ازخود، ازخدا
از زمین، از آسمان، از ابرها

زود می گفتند : این کار خداست
پرس وجو از کار او کاری خطاست

هرچه می پرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است

تا ببندی چشم، کورت می کند
تا شدی نزدیک، دورت می کند

کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پای، لنگت می کند

با همین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم، خواب دیو وغول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان اژدهای سرکشم

در دهان اژدهای خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم، بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...

نیت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم، همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب وهندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حل صدها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود

...

تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه، در یک روستا
خانه ای دیدم، خوب وآشنا

زود پرسیدم : پدر، اینجا کجاست ؟
گفت، اینجا خانه ی خوب خداست!

گفت : اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

با وضویی، دست و رویی تازه کرد
با دل خود، گفتگویی تازه کرد

گفتمش، پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست ؟ اینجا، در زمین ؟


گفت : آری، خانه او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان وساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی


خشم، نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی، شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست، معنی می دهد
قهر هم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دوست معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی است...


...

تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان وآشناست

دوستی، از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود

می توانم بعد از این، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاک وبی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد

می توان درباره ی گل حرف زد
صاف وساده، مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد

شعر بعدی در ادامه مطلب...

شعر کارو

خدایا کفر نمیگویم پریشانم چه میخواهی تو از جانم

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

خداوندا اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی

و شب

        آهسته و خسته

                         تهی دست و زبان بسته

 به سوی خانه باز آیی

                زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟

خداوندا اگر در روز گرم تابستان

                              تنت بر سایه دیوار بگشایی

                                        لبت بر کاسه مسی قیراندود بگذاری

 و قدری آن طرف تر عمارتهای مرمرین بینی

                 و اعصابت برای سکه ای این سو آن سو در روان باشد

           زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟

خداوندا اگر روزی بشر گردی

        ز حال بندگانت با خبر گردی

              پشیمان میشوی از قصه ی خلقت

              از این بودن از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

                   تو میدانی

        که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

 چه زجری میکشد آنکس

                   که انسان است و از احساس سرشار است





نوع مطلب :
برچسب ها : نقد، بررسی، قیصر امین پور، کارو، نقد شعر، وصف خدا،
لینک های مرتبط :
احسان
یکشنبه 24 اردیبهشت 1391
دوشنبه 16 مرداد 1396 04:43 ب.ظ
Usually I don't read article on blogs, but I would like to say that this write-up very compelled me to take a look at and
do it! Your writing taste has been surprised me. Thank you, quite nice
article.
یکشنبه 8 مرداد 1396 08:56 ق.ظ
Hey there, You have done a great job. I'll definitely digg it and personally recommend to my friends.

I'm sure they will be benefited from this
site.
پنجشنبه 24 فروردین 1396 11:40 ب.ظ
Ridiculous story there. What occurred after?

Thanks!
یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 01:30 ب.ظ
سلام .زیبا بود.متاسفانه یا خوشبختانه نمیدونم ولی نفس انسان از تغییرات و متمایز بودن استقبال شدید میکنه و اینجاست که نقطه ضعف ها پیدا میشه.این کفر محضه.خدا همیشه هست در کنار ما.اون همیشه در حال امتحان کردن بنده هاشه. خواهش میکنم دوستان، من خودم تمام اشعار" کارو" این دیوانه و کافر به تمام معنا رو خوندم اوایل خوشم اومد.ولی الان پشیمونم عزیزان خواهش میکنم دقت کنید بصیرت به خرج بدین.آقا احسان از شما تشکر میکنم به خاطر روشن گریتون
احسان سلام،ممنون از نظر زیباتون.دوستان عزیز سعی کنن کنترل شده و واقع بینانه نسبت به موضوعات نظر بدن و به طرفین هر چند که چهره شان از نظر هنجارهای اجتماعی بد باشد توهین نکنند.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی