تبلیغات
محقق - عشق از زبان مولانا
محقق
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


وبلاگ"محقق" در ستاد ساماندهی پایگاه های اینترنتی ایران ثبت شده است.به علت بروز بودن لطفا" از صفحات دیگر نیز دیدن فرمایید و اطلاعات خود را دو چندان کنید...

مدیر وبلاگ : احسان
نویسندگان

شاید آشناترین واژه به گوش انسان کلمه عشق باشد درعین حال پیچیده ترین وموموزترین احساسی است که انسان تجربه می کند وهیچ تعریف واحدی برای آن وجود ندارد.
با دوعالم عشق را بیگانگی
اندراو هفتاد ودو دیوانگی


اگر ازشش میلیارد مردم جهان معنی عشق را جویا شویم یابا سکوت روبرو می شویم یا با شش میلیارد تعریف متفاوت و ای بسا ناقص و مبهم مواجه می شویم، به گفته حافظ:
یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
کزهرزبان که می شنوم نامکرر است
شعرا و متفکرین ایرانی بین عقل وعشق دوگانگی قایل شده اند وعقل را برای حل مسائل زندگی کافی نمی دانند، حافظ می گوید:
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که دراین دایره سر گردانند
ودرجای دیگرعشق را فوق عقل دانسته ومی گوید:
حریم عشق را درگه بسی والاتر ازعقل
کسی این آستان بوسد که جان در آستین دارد

مولانا می گوید:
پای استدلالیان چون بین بود
پای چوبین سخت بی تمکین بود
ودرجای دیگر می گوید:
عشق آمد، عقل زان آواره شد
صبح آمد، شمع او بیچاره شد
ودراین بیت عقل را در پرتو عشق  همچون شمع در مقابل نور روز می بیند که تنها در تاریکی به انسان کمک می کند که جلوی پایش را ببیند ونه چیز بیشتری، درحالیکه عشق را همچون نر خورشید می داند که به آدمی بینش کلیت جهان را عطا می کند ودرجای دیگر همانند سنایی می گوید با عقل نمی توان به اسرار عشق پی برد.
عقل درشرحش چون خردرگل بخفت
شرح عشق وعاشقی هم عشق گفت
مولانا می گوید: انسان ازاین نمی تواند به اسرار عالم پی ببرد وبا آن یکی شود که عقل در پی سود است ونه شناخت واقعی، لذا بی اندازه محتاط است وشعاع پرواز آن محدود ونمی تواند مرزها وافق های عالم را در نوردد وسبکبال در فراسوی عالم مادی سیر کند و راز و رمز کائنات را کشف نماید.
لاابالی عشق باشد نی خرد
عقل آن جوید کزان سودی برد
وعقل آن چنان تنگ نظر وسودجو است که به سرعت ناامید و منصرف می شود:
عقل راه ناامیدی کی رود
عشق باشد کان طرف برسر رود
وعشق نه درپی سبک سنگین کردن سود وزیان است ونه محبت وعدالت خداوند را مورد تردید و پرسش قرار می دهد:
نی خدا را امتحان می کند
نی در سود وزیانی می زند
وعشق در دریای عدم ونیستی از خویشتن سیر می کند وعقل را درآن دیار راهی نیست:
پس چه باشد عشق ؟ دریای عدم
در شکسته  عقل را آنجا قدم
کارل یونگ می گوید: بیشتر بدبختی ویاس بشر واحساس پوچی وبی هدفی وبی معنایی از نداشتن ارتباط با بنیادهای ناهشیار شخصیت است. به اعتقاد اوعلت اصلی این ارتباط ازدست رفته اعتقاد بیش از حد ما به علم وعقل به عنوان راهنماهای زندگی است. او می گوید: ما بیش از اندازه یک بعدی شده ایم وبه هوشیاری تاکید می کنیم وبه بهای ازدست رفتن ضمیر  ناهشیارمان موجودی عاقل شده ایم.
اریک فروم می گوید: عشق وتنها عشق می تواند آدمی را از وحشت زندگی برهاند، عشق وتنها عشق پاسخی مناسب به هستی انسان است . تنها از راه ابزار خویشتن به دیگران وازطریق احساس ، دلسوزی ومسئولیت برای آنها، با حفظ تمامیت فردی و فردیت است که انسان می تواند پیوند و وحدت نوینی بیافریند تا اورا از بیگانگی وتنهایی آزاد کند. وادامه می دهد: گاهی انسان ازتنهایی خویش، نه تنها برای او اضطراب آور است، بلکه منشا» تمام اضطرابهای اوست. جدایی به معنی قطع پیوند ازهر چیز بدون توانایی استفاده از نیروهای انسانی است .  این نظریه اریک فروم درمورد اینکه انسان از طبیعت جدا افتاده و بنابراین تنها ومضطرب است واضطراب ناشی از تنهایی وفراق را باید به وسیله عشق جبران کند وعشق تنها پاسخ عملی  به مساله هستی انسان است، بسیار شبیه عرفان  مشرق است، با این تفاوت که در عرفان شرق ، باور به این است که انسان برای خداوند است که موقتا ازاو جدا افتاده ودرعالم خاکی درانتظار بازگشت به سوی اوست:
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چندروزی قفسی ساخته اند از بدنم
وآدمی همچون نی جدا افتاده از نیستان است که درغم هجران می سوزد وبه واسطه دوری از وطن مالوف در ناله وشکایت است.
بشنواز نی چون حکایت می کند
وزجدایی ها شکایت می کند
و دایم در التهاب وسوز وگداز برای رجعت به مبدا و وحدت با اصل است:
هرکسی کو دورماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
اما دراینجا همه چیز معشوق یعنی خداوند است وعاشق انسان است جز سایه وپرده ای بیش نیست ودر دریای عظمت معشوق محو ونابود است:
جمله معشوق است وعاشق پرده ای
زنده معشوق است و عاشق مرده ای
واین جدایی داستان بسیار غم انگیزی دارد که همچون ناله نی پرسوزوگداز است:
کز نیستان تا مرا ببریده اند
از نفیرم مردوزن نالیده اند
واین عشق، ندای وجدان هرانسانی است واستعداد عشق ورزیدن  به خدا ومیل بازگشت به سوی او بالقوه در آدمی موجود است واین است راز و رمز التهاب مدام انسان:
عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چون بیماری دل
هرچند عده کمی از راز و رمز این سوز وگداز درونی خویش آگاه هستند:
سرمن از ناله من دور نیست
لیک چشم وگوش را آن نور نیست
و از اسرار این نی جدا افتاده از نیستان بی خبرند:
هرکسی از ظن خود شد یار من
وز درون من نجست اسرار من
زیرا عشق نه گفتنی است:
هرچه گویم عشق را شرح بیان
چون به عشق آیم خجل باشم ازآن
ونه نوشتنی:
چون قلم اندر نوشتن برشتافت
چون به عشق آمد قلم برخود شکافت
ونه وصف شدنی:
چون سخن در وصف این حالت رسید
هم قلم بشکست وهم کاغذ درید
بلکه مانند هراحساس دیگر، تجربه ای است درونی که از ژرفای ضمیر انسان برمی خیزد وتنها انسان دیگری که دارای همان تجربه درونی است زبان عشق را می فهمد:
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
نی حریف هرکه ازیاری برید
پرده هایش پرده ما را درید
وتنها لب های عاشق می تواند قصه این فراق را درنی بدمد وندای عاشقانه ساز کند ودرد او را آشکار سازد:
با لب دمساز خود ارجفتمی
همچو نی من گفتنی ها گفتمی
وتنها چشمان عاشق می توان آن را ببیند:
جام نامحرم نبیند روی دوست
جزهمان جان کاصل او از کوی اوست
وهرکسی که از زبان عشق محروم است هیچ چیز ندارد.
هرکسی ازهم نوایی شد جدا
بی نوا شد گرچه دارد صد نوا
وکسی که زمینه روانی برای فهم عشق را ندارد نمی تواند معنی آن را درک کند وگفتگو با او بی ثمر است:
درنیابد حال پخته، هیچ خام
پس سخن کوتاهد باید والسلام
وزبان عشق در خاموشی رساتر ودرک حالت عشق آسان تر است:
گرچه تفسیر زبان روشن تر است
لیک عشق بی زبان روشن تراست
واین راه پرپیچ وخمی است که عاشقی مجنون وار می خواهد:
نی، حدیث راه پرخون می کند
قصه های عشق مجنون می کند
درغم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
شرط نخستین برای گام نهادن دراین راه مردن از صفات خاکی وشهوات انسانی است:
بند بگسل، باش آزاد ای پسر
چند باشی بند سیم وبند زر؟
واگر انسان در دنیایی از مادیات غوطه بخورد پس از رفع نیازهای اولیه مازاد آن لبریز می شود وهرز می رود:
گر بریزی بحر را در کوزه ای
چند گنجد؟ قسمت یک روزه ای
وتا انسان بی نیاز و قناعت را نیاموزد تعالی نفس نمی یابد:
کوزه چشم حریفان پرنشد
تاصدف قانع نشد پر در نشد

وعشق دارای آنچنان نیروی شگرفی است که جسم خاکی را متعالی می سازد وکوه را به حرکت در می آورد:
جسم خاک از عشق برافلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
واگر آدمی در دریای موج وبیکران عشق شناور شود، از تمامی آلودگی های نفسانی وگرایش های شهوانی پاک می گردد:
هرکه را جامه زعشقی چاک شد
او ز حرص وجمله عیبی پاک شد
وعشق طبیب شفا بخش کلیه دردهای روانی انسان است:
شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علت های ما
ونیز داروی تمامی انحرافات اخلاقی آدمی است:
ای دوای نخوت وناموس ما
ای تو افلاطون وجالینوس ما
از بیان مولانا می خواهد بگوید که تنها افرادی که راه نیل به عشق خداوندی را گم می کنند به ابزارهای بدلی و عشق عصبی همچون عشق به جاه ومقام  وپرستش پول ومادیات وتکبر وتفاخر وغرور ونخوت وغیره روی می آورند وبالعکس برطبق اصل (علت ومعمول متقابل) نزدیکی به این نوع عشق های آلوده انسان را از خداوند دور می کند.
در تمثیل فوق ظرافت وزیبایی خاصی به کار رفته، به این دلیل که اولا: نی تنها آلت موسیقی است که همان شکل وشمایل اولیه وطبیعی خود را حفظ می کند، ثانیا: تنها آلت موسیقی است که هرآهنگی که با آن نواخته شود غم انگیز وخاطره آور است، ثالثا: درون آن خالی است وهمواره درانتظار پرشدن با چیزی معنی دار است ( نفس نوازنده). لذا افرادی که سعی در پر کردن این خلا» درونی با ابزارهای بدلی نمایند هرگز نمی توانند فاصله بین این نی جدا افتاده از وطن مالوف او (نیستان) را پر کنند وبه دیار موعود راه یابند (فاصله خود و خدا را)
اریک فروم می گوید: علت اینکه می گویند در عالم عشق هیچ نکته آموختنی وجود ندارد این است که مردم گمان می کنند که مشکل عشق، مشکل معشوقی است ونه مشکل استعداد. مردم دوست داشتن را ساده می انگارند وفکر می کنند که مساله تنها پیدا کردن یک معشوق مناسب یا محبوب دیگران بودن است که به آسانی میسر نیست.
مولانا هم براین نکته تاکید دارند که آدمی باید در درجه اول عاشق شدن را بیاموزد ونه آنکه منتظر گردد تا ابتدا به ساکن، معشوق کسی واقع شود:
ترک معشوقی کن و کن عاشقی
ای گمان برده که خوب وفایقی
حافظ جبرگرا هم براین باور است که برای عشق باید اراده و تلاش کرد تا از سعادت بهره مند شود وعشق کالایی رایگان واز پیش تضمین شده برای آدمی نیست:
طفیل هستی عشقند آدمی وپری
ارادتی بنما تا سعادتی ببری
وهمانند فروم عشق ورزیدن را نوعی هنر می داند که برای آن باید کوشید:
بکوش خواجه واز عشق بی نصیب مباش
که بنده را نخرد کس به عیب بی هنری
مولانا وعده می دهد که برای هرعاشقی، معشوقی وجود دارد واگر انسان همت کند وبکوشد به معشوق مطلوب خود خواهد رسید:
هیچ عاشق خود نباشد وصل جو
که نه معشوقش بود جویای او
وبرطبق عشق وعدالت خداوندی همانطور که تشنه جویای آب گوارا است، آب گوارا هم در طلب تشنه است:
تشنه می نالد که ای آب گوار
آب هم نالد که کو آن آبخور
تصوربرخی براین است که شرط لازم برای برخورداری از شرایط برونی وظواهر مادی است، مانند ثروت، خانه وزیبایی های جسمی واندام وغیره، لذا از عاشق شدن می ترسند واز آن می گریزند وخود را لایق آن نمی دانند. اما مولانا این جهت گیری را قویا رد می کند وهنر عشق ورزیدن را نوعی جهت گیری ذهنی وآموختن وبینش و نگرش عرفانی و اراده و مجاهدت وهمت عالی می داند:
منگر اندر نقش خوب وزشت خویش
بنگر اندرعشق ودر مطلوب خویش
منگر آنکه تو حقیری یا ضعیف
بنگر اندر همت خود ای شریف
و عشق را دری می داند که به روی همه باز است:
توبه هرحالی که باشی می طلب
آب می جو دائما ای خشک لب
وجود لب تشنه وخشک را درجایی نوید بودن آب گوارا در مکان دیگر می داند:
کان لب خشکت گواهی می دهد
کوبه آخر برسر منبع رسد
خشکی لب هست پیغامی ز آب
که به مات آرد یقین این اضطراب
و خداوند این تلاش وتکاپو را مبارک شمرد وپیروزی نهایی را به سالکان راه عشق ومجاهدین راه حق وعده فرموده:
این طلبکاری مبارک جنبشی است
این طلب در راه حق مانع کشی است
این طلب مفتاح مطلوبات تست
این سپاه نصرت و رایات تست
مولانا به نوع دیگری از عشق اشاره می کند که توجه عاشق تنها متوجه ظواهر وشرایط برونی معشوق است و این نوع عشق را مردود می شمارد، زیرا شرایط برونی همواره در معرض تغییر وتحول هستند وعشق را در اختیار نیروی ناشناخته وغیرقابل کنترل قرار داده و آسیب پذیر می سازد ومی گوید:
عشق هایی کز پی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود
و قصه آن پادشاه وکنیزک را بیان می کند که پادشاه عاشق کنیزک بود اما کنیزک در بند عشق پسر زرگری اسیر بود واز دوری او بیمار شده ودر آستانه مرگ قرار می گیرد. پادشاه برای نجات کنیزک پسر زرگر را یافته وبه دربار خود می آورد و پیش کنیزک جای می دهد. مدتی به کامیابی می گذرد وحال کنیزک درجوار پسر زرگرخوب می شود:
شه بدو بخشید آن مه روی را
جفت کرد آن دو صحبت جوی را
مدت شش ماه می راندند کام
تا به صحت آمد آن دختر تمام
شاه سپس از پزشکان خواست تا محرمانه  شربت سمی به او بخورانند وتدریجا او را نحیف و زشتروی نمایند تا عشق کنیزک از او بریده شود و متوجه شاه گردد:
بعد ازآن ازبهر او شربت ساخت
تا بخورد وپیش دختر می گداخت
وچون چنین شد عشق کنیزک تماما از او بریده شد:
چون ز رنجوری جمال او نماند
جان دختر در وبال او نماند
چون که زشت وناخوش ورخ زرد شد
اندک اندک دردل او سرد شد
پسرک زرگر دانست زیبارویی او که موقتا موجب ارج وقرب وی گردیده بود عاقبت بلای جان او شد وعشق کنیزک متوجه چهره او بود ونه نفس وی:
خون دوید از چشم همچون جوی او
دشمن جان وی آمد روی او
این بگفت ورفت در دم زیرخاک
آن کنیزک شد زعشق و رنج پاک
هاتقیلد بیان می دارد، درکشورهای عربی که ارزش فردگرایی بیشتر شده است، شهوت وصمیمیت که اساس عشق رومانتیک را تشکیل می دهد، مبنای ازدواج شده است. چو بیان می کند که این دیدگاه غربی شدید با دیدگاه فرهنگ شرق مغایر است، از دیدگاه فرهنگ شرق عشق به معنی وابسته بودن به خیراندیشی ونیکوکاری دیگران است واین نکته نظر با نظرمولانا هماهنگ است.
نوع دیگری از عشق، عشق براساس مبادله است وعاشق معشوق را به واسطه سود مشخصی که برای او دارد می خواهد ونه برای مقام انسانی واحترام برای فردیت او. این نوع عشق شدیدا آسیب پذیراست، زیرا اگر منظوری که مورد انتظار است برآورده نشود عشق شدیدا زایل وای بسا بدل به کینه ای آشتی ناپذیر می گردد. براساس نظر، تکاملی دیوید بوس نوع دوستی را عمل از خود گذشتی غیرخود خواهانه به نفع دیگران می داند وزمانی رخ می آمد که C»rB باشد. یعنی فایده یک عمل باید بیشتراز دوبرابر هزینه آن باشد تا عمل نوع دوستانه اتفاق بیافتد. باز می بینیم که این دیدگاه کاملا مغایر با دیدگاه شرقی وبیانات مولانا است.
باز نوع دیگری عشق وجود دارد که عشق مشروط نام دارد ودر واقع صورتی دیگر از عشق بازاری است که در فوق ذکر شد و عشق پدرانه نام دارد. یعنی فزرندی که بیش ازهمه شبیه خودش باشد واساس آن این است که من تورا دوست دارم برای آنکه انتظارات مرا برآوری. البته این نوع عشق که پدرانه نامیده می شود تنها مختص پدر نیست ممکن است درعشق شاگرد، معلم، کارگر، کارفرما، زن وشوهر وغیره نیز یافت شود.
مولانا ازاین نظر عشق ها را مردود می داند که در گروه عوامل متغیر برونی هستند وغیرقابل کنترل می باشند، لذا ناپایدار وآسیب پذیرند واثر آنها تخدیری است ونه اصل و پایدار:
همچنین هرشهوتی اندرجهان
خواه مال خواه آب وخواه نان
خواه باغ ومرکب و تیغ و مجن
خواه ملک وخانه وفرزند وزن
هریکی از آنها تو را مستی کند
چون نیابی آن ، خمارت نشکند
این خمار غم دلیل آن شده است
که بدان مفقود،  مستی ات بدست

سپس پند می دهد که از مظاهر مادی دنیوی جز به اندازه ضرورت برنگیرید که این نظریه او با نظریه نیازهای اولیه در سلسله نیازهای ابراهام مازلو همخوانی دارد:
جز به اندازه ضرورت زین مگیر
تا نگردد غالب و برتو امیر
تقریبا نظریه اکثر روان شناسان عصر نوین این است که اگر انسان به مایملک خود بچسبد، اسیر وبرده مایملک خود شده ودیگر نه مالک بلکه مملوک دارایی خویش است واین موجب غم است که مصداق شعر فوق از مولانا است.
اریک فروم سپس این جهت گیری را در رابطه با عشق بررسی می کند و می گوید: چیزی به نام (عشق داشتن) وجود ندارد، تنها (عشق ورزیدن) وجود دارد. عشق ورزیدن یک فعالیت بارور است. توجه به آمادگی، واکنش، تایید کردن وبهره مند شدن را می سازد. اگر عشق در شکل داشتن تجربه شود، دلالت بر محدود کردن ، زندانی کردن وکنترل کردن چیزی خواهد داشت که شخص آن را دوست دارد. چنین عشقی وحشتناک ، کشنده، خفقان آور و مرگ آور است.
اما شرطی که مولانا برای عشق می گذاردهمه این خطرات وجهت گیری های نادرست و آفات عشق را منتفی می کند. مولانا می گوید شرط عشق یکی شدن عاشق و معشوق وانحلال و ادغام آنها در یکدیگر است وپس از آنکه یکی شدند دیگر محملی برای تصرف وتملک یکدیگر وتسلط و حسادت ورقابت و اختلاف باقی نمی ماند زیرا هردو یکی هستند وفاصله دوگانگی وجود ندارد.
مولانا در مورد یکی شدن عاشق ومعشوق داستان آن کسی را می آورد که بردرخانه معشوق رفت بردر نواخت، معشوق گفت: کیستی؟ پاسخ دادک منم. معشوق گفت از همینجا باز گرد که تورا دراین مکان جایی نیست، زیرا شایسته عشق نیستی وهنوز خامی:
آن یکی آمد در یاری بزد
گفت یارش: کیستی ای معتمد؟
گفت من: گفتمش برو هنگام نیست
برچنین خوانی مقام  خام نیست
وباید آنقدر در آتش عشق بسوزی تا پخته شوی:
خام را جز آتش هجرو فراق
کی پزد؟ کی وارهاند از نفاق؟
آن مرد یکسال سفر می کند ودرهجران و فراق معشوق می سوزد وآنگاه که دلسوخته می گردد واز رمز عشق آگاه می شود، به سوی یار باز می آید:
رفت آن مسکین وسالی در سفر
در فراق دوست سوزید از شرر
پخته گشت آن سوخته، پس بازگشت
باز گرد خانه همباز گشت
و دانست تا زمانی که از (من)  نرسته وبا معشوق یکی نشده شایسته مقام عاشقی نیست وحلقه بردرخانه می زند، معشوق می گوید: کیستی ؟
حلقه زد بردر به صد ترس وادب
تا نگوید بی ادب لفظی ز لب
یار می پرسد بردر خانه کیست؟ واو پاسخ می دهد بردر تویی:
بانگ زد یارش که: بردر کیست آن
گفت بردر تویی، ای داستان
و یار می گوید: چون از(من) خود رهایش یافته ای، رمز عشق آموخته ای و نزد عاشق باخته ای، اینک من وتو یکی هستیم، بدرون سرا درآی که در سرای عشق جایی برای دو(من) نیست:
گفت اکنون چون منی، ای (من) درآ
نیست گنجایش دو (من) را در سرا
و راه عشق راهی است پرپیچ وخم وگردابی درهر قدم، همچون عبور از سوراخ سوزن برای یک رشته است ونه دوتا.
و سالکان راه عشق تا یکی نشوند به درون راه نیابند. اکنون چون تودرمن هستی به درون آی:
گفت یارش کاندرآ  ای جمله (من)
نی مخالف چون گل وخار وچمن
تواکنون نه (من) خودت هستی ونه غیراز من متکلم هستی. لذا، (هم تو من) هستی:
نی تو هم گویی به گوش خویشتن
نی (من) ونی (غیرمن)، ای (هم تو من)
نقش من ازچشم تو آواز داد
که منم تو، تو منی در اتحاد
هنگامی که عاشق ومعشوق یکی می شوند دیگر زمینه ای برای جنگ وحسادت وکینه ونفرت وتصرف وتملک وجود نخواهد داشت، زیرا دوئیت ودوگانگی که منشا این صفات است درمیان نیست. نوع دیگری از عشق یعنی عشق رومانتیک که در روان شناسی تعریف می شود عاشق ارزشهای خود را در معشوق می بیند.
مولانا برای بیان عشقی که در روان شناسی نوین آن را عشق رومانتیک می نامد، صورت یوسف را مثال می زند که چون یعقوب پاک طینت بود، هنگامی که دراو می نگریست ارزش های پاک خود را درآن می دید:
صورت یوسف چو جامی خوش نما
زان پدر می  خورد با شور و نوا
اما برادران چون پست فطرت وبد طینت بودند نگریستن در یوسف برایشان زهراب بود جز ارزش های پست آنها ( کینه ونفرت) چیزی برآنان نمی تاباند:
باز اخوان را از آن زهراب بود
کان در شیان خشم و کینه می فزود
مولانا دراینجا قصه ای از مجنون ذکر می کند که خویشاوندان وی او را سرزنش می کنند که زیبایی لیلی به اندازه ای نیست که تو را این چنین عاشق سرگشته کرده ودرشهر ما زیباتر ازاو بسیار است:
ابلهان گفتند مجنون را زجهل
حسن لیلی نیست چندان، هست سهل
بهتر ازوی صدهزاران دلربا
هست همچون ماه اندر شهرما
مجنون پاسخ می دهد، شما کوزه را می بینید ومن شراب را، من نقش خویش در شراب شفاف می بینم و شما هیچ در کوزه کدر نمی بینید:
گفت صورت، کوزه است وحسن می
می خدایم می دهد از نقش وی
کوزه میبینی و لیکن آب شراب
روی ننماید به چشم ناصواب
نوع دیگری از عشق که به جای خود تنها موجه بلکه لازم است عشق ورزیدن به خویشتن است. فروید  بین عشق ورزیدن به خویشتن وخودخواهی تفاوتی قایل نشده وانسان عاشق به خویشتن را کسی می داند که همه نیروی عشق او از دنیای خارج بریده وبه سوی خود او متوجه  شده، اما اریک فروم براین باور است که خودخواهی وعشق ورزیدن به خویشتن نه تنها یکی  نیستند بلکه در تضاد با یکدیگرند ومی گوید: آدم خودخواه خود را بیش از حد دوست ندارد بلکه کمتر از اندازه دوست دارد در حقیقت او از خودش متنفر است... و مضطربانه سعی می کند، لذاتی را که برخویش حرام کرده است از دست زندگی برباید... واین درست است که آدم های خودخواه توانایی مهر ورزیدن ندارند، ولی این نیز درست نیست که آنان قادر نیستند خودشان را هم دوست بدارند.
مولانا سوی دیگر قضیه را گرفته وبه همین نتیجه می رسد و می گوید: اگر انسان بتواند به دیگری عشق بورزد، همان عشق را به خود گسترش می دهد و باز می تاباند آنچه که ازاو ساطع می شود به سوی وی باز می گردد:
این جهان کوه است وفعل ما ندا
از جهان آید صداها را ندا
جدیدترین نظریه در روان شناسی نظریه عشق مثلثی اشترنبرگ است که برای عشق سه جز» درنظر می گیرد: صمیمیت، شور وشهوت وتعهد، این نظریه از بابت تعهد و صمیمیت نزدیک به نظریات مولانا است اما از بابت شوروشهوت از نظر مولانا دور می شود. اما درکل نظر متعالی که مولانا به عشق دارد دراین نظریه نیز به چشم نمی خورد.
برای عشق ورزیدن انسان باید ابتدا خود در صلح وسازش ووحدت باشد. یعنی به قول کارن هورنای در وجود او شقاق و افتراق نباشد و موجودیت معنوی اوبراثر تضادها وعصبیت ها وکشمکش های عاطفی تجزیه نشده وازهم نپاشیده باشد. سپس می تواند همین صلح و وحدت درون را به خانواده گسترش دهد وبا آن یکی شود وبعد همین رابه جامعه وسپس به کل بشریت تسری دهد وبا کائنات وحدت یابد سپس به عشق به خداوند متصل شود، در عظمت حق باریتعالی محو ونابود شود وبه دریای وجود او راه یابد وباآن یکی شود، یعنی کثرت در وحدت و وحدت در کثرت.
ابتدا، همه چیز خداست وسپس موجودات ازاو جدا می شوند ونماینده وخلیفه او برروی زمین هستند وبعد جملگی با عشق ورزیدن سعی در بازگشت به سوی او می کنند.
مولانا این تجلی عشق را درهمه مخلوقات حتی جمادات می بیند - همچون ناله سوزناک نی یا جوشش می .
آتش عشق است کاندر نی افتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد
و تجلی ذات خداوند را می توان درهمه وهمه چیز دید.

استاد : دکتر حسن احدی - گرداوری : علی زینالی - دانشجوی دکتری روان شناسی

 

 

مروری بر آرزوهای ویکتور هوگو برای شما

 

 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

 

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار

که دست کم یکی در میانشان

بی تردید مورد اعتمادت باشد.

 

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،

تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

 

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

 

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند

چون این کارِ ساده ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند

و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

 

و امیدوام اگر جوان که هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

 

امیدوارم سگی را نوازش کنی

به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.

چرا که به این طریق احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

 

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

 

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه سالی یک بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

 

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

 

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد

دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم!





نوع مطلب : .:: بانک مقالات ::.، 
برچسب ها : دکتر حسن احدی، دکتری روان شناسی، روان شناسی، عشق، علی زینالی، مولانا،
لینک های مرتبط :
احسان
دوشنبه 8 خرداد 1391
دوشنبه 27 شهریور 1396 01:10 ب.ظ
Oh my goodness! Amazing article dude! Thanks, However I am encountering problems with your RSS.
I don't know why I cannot join it. Is there anybody having similar
RSS issues? Anyone who knows the solution can you kindly respond?
Thanks!!
یکشنبه 18 تیر 1396 10:39 ب.ظ
Thanks for finally writing about >محقق - عشق از زبان مولانا <Liked it!
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 08:27 ب.ظ
It's the best time to make a few plans for the future and it's time to be
happy. I have read this publish and if I may just
I wish to suggest you few fascinating issues or suggestions.
Maybe you could write subsequent articles referring to this article.
I desire to read more things approximately it!
جمعه 11 فروردین 1396 11:10 ق.ظ
Yesterday, while I was at work, my sister stole my iPad
and tested to see if it can survive a forty foot drop, just so she can be a youtube sensation. My apple ipad is now destroyed and she has 83 views.
I know this is totally off topic but I had to share it with someone!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی